تبليغاتX
تینا بلاگ
خدا تنها دریا تنها مولا تنها و ...

یکبار دیگر سست عهدی تو را با تمام وجود حس می کنم .

باری زیبایی بی نهایت و زشتی بزرگت در چشم من برابر می شوند

آری همیشه بی وفا بگذار بگویم با تمام بزرگیت در چشم من کوچکی

و با تمام نامحدودیت در چشم من محدود!

بگذار بار دیگر بغض هایم را فروخورم و در کوی کاغذ برای همیشه

برای تنهایی دریا و  برای تنهایی مولا در چاه غربت بگریم

ای ابر بغض بشکن!

ای سینه ابری شو !

 ای چشم ببار

و اي آسمان گريه كن

بگذار بارش چشم و چكه بام تو دريايي سازد

و طوفاني برانگيزاند و سيلي بپاخيزاند

خدا تنها دريا تنها مولاتنهاو...

چه اشتراك شيريني و چه مرام نازنيني

سلام بر دريا سلام بر شاه عرب

و خداحافظ اي من گداي من

خداحافظ  اي حقارت قطره بودن

و سلام بر تو اي شتافتن و عشق دريا داشتن

خدا تنها دريا تنها مولا تنهاو...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 17:52  توسط ملاحت شاه علیزاده   | 
 

 

 

 و در نبودت

قلم رنگ باخت

گیسوان عروس غزل سپید شد

و کمر زندگی شکست

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:11  توسط ملاحت شاه علیزاده   | 
چشمهايم را مي‌بندم

پلكهايم سنگين مي‌شود

سمندي بدون سوار مي‌بينم

به سمت من مي‌آيد

نزديكتر مي شود و نزديكتر

تا جايي كه مي‌توانم لمس كنم

و تو را مي‌بينم كه بر آن سواري

نگاهت مي‌گويد: سوار شو!

دستهايم را دراز مي‌كنم  تا دستانت را بگيرم

ولي تو ناپديد مي‌شوي

ناگه با شيهه اسب سفيدي بيدار مي‌شوم

و سوار بر آن در مسيري كه تو ناپديد مي‌شوي تا دور دستها مي‌روم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 20:43  توسط ملاحت شاه علیزاده   | 
 

 

غباری برخاست

گلدانم شکست

و صدایی گفت:

منتظرم باش!

آهسته در گوش درخت

باد زمزمه سرداد: والعصر

والعصر ان الانسان لفی خسر

فریادی دگر باد بر سرم کوبید و

صدایی گفت: منتظرم باش!

سبزپوشان بر ایوان درخت

سرتکاندند و قصه هبوط را

بار دیگر گفتند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 22:44  توسط ملاحت شاه علیزاده   | 
 بر آنم که بر ازدحام این شلوغ آباد

 دستی تکان دهم

در را بازکن!

در را بازکن

که دیگر پری پرواز

 بر بالم پر نمی زند

که رویای رسیدن از دلتنگی ام

حالی نمی پرسد

که در هیچ بزرگراهی

هیچ قانونی

به سمت خوشبختی اشاره نمی کند

که در خانه مهتاب

کسی حبیب خدا نمی شود

که طلوع دریا در این بازار

 ارزان به فروش می رسد

که چراغ لحظه ها

 در دست فاصله بی تاب می شود

که آوایم در کوه دردم می پیچد

 و در غار خودم اصابت می کند

در را بازکن

در را بازکن

برآنم که بر ازدحام این شلوغ آباد دستی تکان دهم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:39  توسط ملاحت شاه علیزاده   | 
بادبانهایم را پایین بیاورید!

رو به سوی ساحل

خداحافظ ای صخره ها

ای خواب!

 بر چشمهایم بنشین

 می خواهم پرواز کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:28  توسط ملاحت شاه علیزاده   |